در مذمت خود کشی هنرمندان

چهارشنبه 22 شهریور 1391 00:33نویسنده : کورش سلمان نصر

 

دشنام مرگ را نمیخواهم،جاودانه  زندگیست.

خودکشی!،چه واژه ایست !، چه سرد است.تیغ بر رگ است .خون آلود است. تصادم دانستن و نا امیدی،زاده ی وهم است در تنگنای تاریکیهای دالان روح، سرخ و سیاه و سفید است،رنگ خود کشی.
چگونه رسانه ای از مرگ خود خواسته ی انسان مینویسد ، بی تلخی.
 ذلیل است آن هنرمندی که خود را بدست خود نابود کند.هنرمند چشم روزگاران است. گوش شنوای زمان است.هنر،نشانی از خون ریخته شده از دست تاریخ است.چگونه میشود آنکه چنین احساساتی را در خود پرورانده در هنگامه ی باروری ،خود،چشم روزگاران را کور کند،گوش زمان را کر کند و خون خود در رگها بخشکاند.
نه ،هنرمند کوه است ، صخره است ، نوشته اش شمشیر بران است ، نغمه هایش شادی جان است.لالایی مرگ نمیخواند برای نسلی که همصدا
با او میخوانند .
.تشر میزند ، سیلی میکوبد ، اسلحه اش را برمیدارد،میکشد، مینویسد، مینوازد، میسراید، تا خون ظلم را در رگهایش بخشکاندو خون عشق را به جان مردمان روزگارش ریزد.
و چه ایراد،که انزوا میگیرد اما در انزوا خود را میسازد تا جهانی را بسازد. نه خود را نابود کند تا پتکی باشد بر سرکوفتگی های جامعه.

(کورش سلمان نصر)


آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 شهریور 1391 18:11

 

نیست که نیست

یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 23:54نویسنده : کورش سلمان نصر

 
روشن از پرتو حسنت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده ی خود پرده دری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

من از این طالع شوریده به رنجم ورنی
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

از حیای لب شیرین تو ای چشمه ی نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

شیر در بادیه ی عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ورنه از ضعف درآن جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست

حافظ


آخرین ویرایش: - -

 

(بزرگان)

جمعه 8 دی 1391 02:24نویسنده : کورش سلمان نصر

 

‌کوه به کوه نمی‌رسد، ولی آدم به آدم می‌رسد

تاریخ - مطلب حاضر بخشی از مقاله مفصل دکتر باستانی پاریزی است که در روزنامه اطلاعات سیزدهم اردیبهشت هشتاد و هشت منتشر شده است و گروه تاریخ خبرآنلاین امشب در تماسی تلفنی با این استاد گرانقدر آن را باز انتشار داده است.

بخش هایی ازاین نوشته خواندنی را مرور می کنیم:

این یادداشت که من نوشته‌ام، به بهانه بزرگداشت یکی از اعضای برجسته گروه فیزیک است؛ یعنی آقای اسفندیار معتمدی، معلم و استاد اهل سده لنجان – اصفهان، و همچنین به مناسبت شصت وپنجمین سالگرد تاسیس مدرسه الفت....
حالا که آب به کرت آخر است به قول پاریزیها، دلم می‌خواهد از فیلمی که چند روز پیش از یک کشاورز لنجانی در تلویزیون دیدم که با بیل خود زمین کاشته شده را آب می‌داد، یادی بکنم. وقتی از او پرسیده شد: نمی‌خواهی زمین خود را بفروشی و بیایی شهر؟ پیرمرد باغبان جواب داد: پنج هزار سال است که اجداد من روی همین زمین می‌کارند و نان خورده‌اند، مگر دیوانه ام که چنین کاری کنم؟
یادم آمد از حکایتی که از همین آقای دکتر اسفندیار معتمدی شنیدم که صد سالی پیش، حاج آقا نورالله — روحانی نامدار مقتدر اصفهان که گاهی با ظل‌السلطان هم درافتادگی داشت— به علت اینکه چند حبه ملک وقف سده را زیر نظر داشت و با کدخدای ده، حاج یدالله فهیم که خود صاحب تالیفاتی است، خوب تا نمی‌کرد، چند تا از مومنان مرید را برای ضبط برنج فرستاده بود، قاصدها با زارعان تندی کرده بودند. کدخدا به کشاورزان گفته بود: ایستادید و بد و بیراه شنیدید؟ آنها هم با چند تا پشت بیل قاصدها را روبراه کرده بودند. حاج آقا ، کدخدا را خواسته و تهدید کرده بود که: می‌دهم از ده بیرونت کنند. حاجی یدالله کدخدا گفته بود: مرا بیرون ‌ می‌کنی؛ منی که پانصد من استخوانهای پدر جدم توی قبرستان سده خاک است؟ البته تو این را نمی‌توانی بکنی؛ ولی من می‌توانم به آن بیل به دستهایم بگویم که برنجها را دود ندهند؛ اما می‌دانم که نه تو آن کار را خواهی کرد و نه من ؛ نی زما و، نی ز تو ، بگذر از این… بچه‌ها حرفهای بد

و بیراه زده بودند و زارعین جواب داده‌اند که: جزاء سیئه سئیه مثلها منتهی چون بیل بر شانه ها عربی

نمی‌دانند، جواب سیئه را با پشت بیل داده‌اند!
وقتی این داستان را شنیدم، به یاد داستان فخر رازی افتادم که کوشش داشت وحدانیت خود را با برهان خلف ثابت کند و طلبه‌ها به زحمت قبول می‌کردند. تا روزی در راه سفری – که این بحث را هم برای کوتاه شدن راه ادامه می‌دادند- به کشاورزی رسیدند که مشغول آبیاری بود. فخر رازی که امام المشککین هم لقب داشت، از بس استدلال می‌کرد، به بچه طلبه‌ها گفت: چطور است که

شما با این همه مقدمات باز هم قانع نمی‌شوید؟ الان ببینید، من از این کشاورز سئوال می‌کنم و چطور ساده جواب خواهد داد که خداوند واقعاً یکی است. پس در حضور طلبه‌ها جلو رفت و ضمن سلام و علیک خطاب به او گفت: پیرمرد، خدا چندتاست؟ دهقان آهسته گفت: یکی. فخر با آرامی پرسید: پدرجان، دلیلی هم می‌توانی بیاوری؟ پیرمرد زارع بی تأمل رگهای گردنش درشت شد و بیلی را کشید بالای سر و به طرف فخر حمله برد، در حالی که فریاد می‌زد: پدرسوخته لامذهب، دلیل هم می‌خواهد! فخر عقب کشید و پیش شاگردان آمد که همیشه به آنها می‌گفت به هزار و یک دلیل خدا یکی است، و هزارتای آنها را هم بر می‌شمرد. آن روز به طلبه‌ها گفت: آری، هزار و یک دلیل هست، و این دلیل هزار و یکمی از همه قویتر است. عقلای قوم بعدها، این دلیل را- که قبول تعبدی باشد – به عنوان دلیل بیل ثبت کردند. (حماسه کویر، چاپ چهارم، ص 765(.
در این مقاله من با یک تیر، سه نشان زدم: هم بزرگداشت معلم، هم مجلس مدرسه لنجان، و هم کشاورزان لنجان. تنها می‌ماند گله معلمان تاریخ که خواهند گفت: این آدم نان تاریخ را می‌خورد و به قول کرمانی ها چرخ و برای ملا فتح‌الله می‌ریسد! این حرف درست است؛ ولی حقیقت آن است که معلمان تاریخ روزی می‌خواهند به طول و عرض روز قیامت که هزار سال و بیشتر است !
آری، باید مدرسه چهارکلاسه آشتیان میرزا عباس، پسر حمامی دهکده را به کلاس بکشاند، آری، مدرسه آشتیان نه دانشگاه آزاد آن – که امروز جمعیت شاگردان آن از جمعیت خود آشتیان بیشتر شده است. آری، باید مدرسه آشتیان، پسر حمامی ده را به تهران بفرستد، تا روزی نام عباس اقبال آشتیانی موجب فخر و مباهات دانشگاه تهران بشود. یک وقت در جشن هفتادمین سال دانشگاه، من مطلبی گفته بودم که در اطلاعات هم چاپ شده بود و آن این بود که… هنوز هم به فضیلت مدارس چهار پنج کلاسه دهات اعتقاد دارم و یک ذره از اعتقاد نگارنده کاسته نشده است که باید مدرسه چهار کلاسه هشترود و بشرویه و تون و ندوشن و گرگان و آشتیان و گلیزور و مروست رو به راه باشد تا روزی دانشگاه تهران بتواند به خاطر دکتر هشترودی و فروزانفر و فاضل و اقبال و محمد خان قزوینی و دکتر مروستی و امثال آن سر فخر به آسمان بساید.. (اطلاعات، یکشنبه 20 دی 1383 ش/ 9 ژانویه 2005 م. و همچنین: هواخوری باغ، ص 358
اضافه کنم که اگر مدرسه چهار کلاسه کدکن و دولت‌آباد و هنجن نبود، امروز بسیاری از کرسی‌های دانشگاههای ایران خالی می‌ماند و اگر هم خالی نمی‌ماند، باری، استاد بی‌جانشین ما اغلب از همان مدارس‌اند نه از البرز و نه از جم و نه از امثال آنها. امثال ما هم که نان استادی را می‌خوریم، حکایت همان ضرب المثل روستائیان دهات پاریز هستیم که می‌گوید: … از دولت سر گندم، خور و موتکی‌ها هم آب می‌خورند! ....


آخرین ویرایش: جمعه 8 دی 1391 02:27

 

(بزرگان)

یکشنبه 26 آذر 1391 23:44نویسنده : کورش سلمان نصر

 
میم و آن دیگران

26 آذر 1391
کورش سلمان نصر




    کتاب میم و آن دیگران فصل های زندگی اوست. او که امروز گرد پیری بر سرش نشسته و خود الگویی شده است برای جوانانی چون من ، که مشتاقانه ادب این سرزمین را دنبال میکنیم.

محمود دولت آبادی نویسنده ی بزرگ ایران، نویسنده ی آثار برجسته ای همچون کلیدر، جای خالی سلوچ و روزگار سپری شده ی مردم سالخورد و ... نیازی به معرفی برای علاقمندان به این حوزه ندارد . پس از خواندن کامل کتاب (میم و آن دیگران) مجال آن یافتم تا ادای دین کنم به این شخصیت مهم و معاصر ادب ایران زمین .
کتاب میم و آن دیگران از نظر بنده شرح حالی از زندگانی محمود دولت آبادیست ،اما غیر مستقیم . نویسنده ی کتاب بیست و سه یادداشت  از اتفاقات و دیدار ها و افراد تاثیر گذار در زندگیش را در کنار هم جمع آوری کرده است وهر کدام از فصول  کتاب ، مربوط به یکی از شاعران نویسندگان و هنرمندان هم عصر و تاثیر گذار بر اوست ، هنرمندانی چون: جمال زاده، جلال آل احمد ،احمد شاملو ، جواد مجابیو مهدی اخوان ثالث، آرتور میلرو ...  همین موضوع امثال من و هم نسلان جوان من را بر آن میدارد که این اثر را نه از نظر ادبی و داستانی بلکه از نظر تاریخ ادبیات نسل قبل از خود مورد توجه قرار دهیم . در انتها، قسمتی از کتاب  انتخاب شده که به پیشگاه شما خوانندگان گرامی تقدیم میکنم. 

(قسمتی از کتاب)

شاملو ،زمانی بسیار پیش از پایان سفر ،خود با من گفته بود :((زادن ما یک تصادف است و مردن ما یک حتمیت))؛اما او با من نگفته بود که بودن آدمی و زیستن آدمی، از آن دست که او بود _میتواند یک معجزه به شمار آید.
نه، او نگفت لیک ما دیدیم؛ دیدم در او:

توان جلیل به دوش بردن بار امانت

و توان غمناک تحمل  تنهایی
                            تنهایی
                            تنهایی
                            تنهایی
                         تنهایی عریان را

و اکنون چه عریان درمیابم معنی ثقیل آن چه را گفت بامداد خسته.
تنهایی و دشواری وظیفه!



آخرین ویرایش: دوشنبه 27 آذر 1391 00:43

 

نوبل(ادبیات)

پنجشنبه 20 مهر 1391 16:51نویسنده : کورش سلمان نصر

 

مو یان، نویسنده چینی، نوبل ادبیات را برد


 

مو یان، برنده 57 ساله چینی جایزه نوبل ادبیات

آکادمی نوبل در سوئد، مو یان، نویسنده چینی را به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۱۲ معرفی کرد.

کمیته ادبی آکادمی نوبل این جایزه را به خاطر ویژگی "رئالیسم وهمی" آثار مو یان به او اهدا کرده است. جایزه نوبل ادبی ۸ میلیون کرون معادل یک میلیون و دویست هزار دلار است.

مو یان در هفدهم فوریه سال ۱۹۵۵ متولد شد. او که یکی از نویسندگان مدرن چین محسوب می شود، معمولاً در زادگاهش برای انتشار آثارش با ممنوعیت روبه رو می‌شود. جهان غرب مو یان را با دو رمانش که فیلم "ذرت سرخ" با اقتباس از یکی از آنها ساخته شده است می شناسند.

مو یان نام مستعار گوان مویه است. مو یان به زبان چینی یعنی "حرف نزن".

مو یان در یک سخنرانی گفته بود که این نام مستعار را وقتی اولین رمانش را می نوشته انتخاب کرده است. او به صراحت کلامش شناخته می شود و از این ویژگی او در چین استقبال نمی شود به همین دلیل، مو یان این نام را برای خود برگزیده تا به گفته خودش "یادش بماند نباید زیاد حرف بزند."

مو یان دهها داستان کوتاه به زبان چینی نوشته است. نخستین داستان بلند او بارش باران بر روی شب بهاری نام دارد که در سال ۱۹۸۱ منتشر شده است. چند داستان بلند توسط هوارد گلدبلت به انگلیسی ترجمه شده است.

هوارد گلدبلت، استاد ادبیات و زبان های شرق آسیایی در دانشگاه نوتردام است.

از میان آثار مو یان، رمان ذرت سرخ در سال ۱۹۸۷ به زبان چینی و در سال ۱۹۹۳ به زبان انگلیسی منتشر شد. جمهوری شراب در سال ۱۹۹۲ به چینی و در سال ۲۰۰۰ به انگلیسی منتشر شد. زندگی و مرگ مرا خسته کرده اند هم در سال ۲۰۰۸ به زبان انگلیسی منتشر شده است.

جایزه نوبل ادبی سال ۲۰۱۱ را توماس ترانسترومر، شاعر و مترجم سوئدی از آن خود کرده بود.

 


آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1391 19:19

 

مادر

جمعه 14 مهر 1391 17:21نویسنده : کورش سلمان نصر

 

(مادر)


هنوز در دل مادر بود و واقعا در دلش جا داشت. پدر آن طرف تر ایستاده بود و خیالش هم نبود، که او به دنیا میآید، اما مادر سخت زور میزد.زور میزد تا او پا به جهان بگذارد. فریاد میکشید .بلند میشد از این طرف به آن طرف ،نعره میکشد.صدایش اطراف را فرا میگرفت .گاو مش حسن  در حال زایمان است باید بدود بیرون صدای نعره ی ماده گاوش که گوساله ای را زایمان خواهد کرد به گوشش میرسید .

پدرش آنطرف تر با آسایش خیال در حال ینجه خوردن بود و گاها ماما میکرد ولی مایی در کار نبود ،او بود و خودش همسر مهربانش چند وقتی بود که از نشخوار یونجه افتاده بود و او سهم بیشتری داشت.از وقتی نعره ها شروع شده بود،نیم نگاهی هم به زنش می انداخت شاید زیر لب میگفت: خفه شو زنکه ی بی آبرو ،مگه این همه زن آبستنن ،میترکن انقدر هوار میزنن الان آبروم پیش گاو مشدی سالم میره این همه گفتیم زن ما فلان و فلان....... نگاهش را برمیگرداند و باز ینجه میخورد،از حرفهای گاوهای دیگر چه باک ، ماده گاوست دیگر .
زور میزد، فشار میاورد ،او بودو کودکش ،همه ی وجودش را تلف هم میکرد باید بیرون میامد ، به ناله افتاد که مشدی حسن به طویله رسید ،گاو روی زمین افتاده بود زور میزد ، اینطور گوساله بیرون نمیاید ،فشار، زور، خون، نگاه به صاحبش که کاری کند ، و اشک از چشمانش،همه ی این کار ها را ماده گاو میکرد . مشدی حسن دو پای عقبی گاو را باز کرد گاو تمام وجودش را بیرون میداد ،عر عر میکرد . زبانش از دهانش بیرون زده بود،سخت در فشار بود.مشدی آرام او را نیمه راست کرد تا زور زدنش کار ساز باشد اما نبود ،گاو پس میرفت . و مرگ را هر دو در چشمان یکدیگر میدیدند، هم ماده گاو و هم مشدیحسن .گاو پدر، ینجه میخورد.

در طویله به هم خورد، باد هم بیرون از طویله میوزید و در طویله را به هم میکوبید. مشدی عرق تمام وجودش را گرفته، ولی سعی میکند زیاد نزدیک گاو نشود. آخر هنگام زایمان ماده گاو ها خطرناکند، اما اگر همان چند بار هم نرفته بود، گاو مرده بود تا الآن. در قژ قژ صدا میداد. پرتوهای نور خورشید از لای جدار های طویله ی چوبی تو میزد و به چشمان مشدی میخورد ولی او همه ی حواسش به زایمان گاوش بود.

ای کاش گلی بانو بود و او را همراهی میکرد، اما نبود.کسی دیگر را پیدا نکرد شروع کرد  به زنش فحش دادن که: بیوه بمانی، لعنت به آن پدر گور به گور شده ات پدر سگ. حالا چه وقت جلسه ی قرآن است، قرآن به اون کمر قوزیت بخوره اگه گاو بمیره مادر ت رو به عزات میشونم، بی مادر، که با این زنکه های دیگه نرید بشینید به هوای جلسه قرآن شوهرای مردم رو به شور بزارید .

نفس نفس میزد زبانش بیرون زده بود. لبخندی بر لبان مشدی افتاد. کیسه ی ترشحاتش بیرون میامد. کم کم خیال مشدی راحت میشد، دارد زایمان میکند. اما داشت از حال میرفت گاو پاهای گوساله هم بیرون زد .حالا باید جلو رفت و کمکش کرد. کم کم تمام بدن و بلاخره کله اش بیرون آمد گوساله خیس خیس بود مشدی خندید گفت:مبارک باشه مبارک باشه .....موهای سیخ سیخ، خیس و کم پشت، پاهایی لاغر و چشمانی شهلا با رنگ قهوه ای روشن، چه قدر زیاست رنگ موهای بدنش وقتی پرتو های نور روی او می افتد، چقدر زیباست. مشدی او را سرو ته کرد تا ترشحاتی که ممکن است در دهانش باشد به ریه اش نپرد و خفه شود . از میله ای آویزانش کرد ، سرو ته ، برگشت، نگاهی به ماده گاو کرد ،دید چشمانش بسته است وقتی جلو رفت ، فهمید گاو تکان نمیخورد و هیچ حرکتی ندارد.
ماده گاو مرده بود.
پدر ینجه میخورد.

(کورش سلمان نصر)


آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 آذر 1391 22:27

 

اتوبوس برقی

سه شنبه 4 مهر 1391 12:02نویسنده : کورش سلمان نصر

 

معصومانه

اتوبوسهای تهران پارس به امام حسین برقی بود. دو شاخک روی سر اتوبوس بود که آکاردئون میان اتوبوس آن را
در ذهن کودکانه ی مهشید و امیر حسین که  روی صندلی های قرمز رنگ نشسته بودند ،شبیه کرم شب تاب میکرد . مهشید به چشمان امیر حسین نگاه نمیکرد که ناگاه گریه اش بگیرد و امیر حسین به مهشید نگاه میکرد تا نگاهش را درک کند آن نگاه کودک شش ساله ای که، شش سال بود که با هم بودند از گهواره تا انتهای کودکستان ،کودکستان شهید صدوقی. در ذهن هایشان خاطرات میدویدند . یاد دویدن ها در حیاط خانه ای دو طبقه که بالا امیر حسین اینها مینشستند و پایین مهشید اینها .یاد آن لحظاتی که امیر حسین میخواست فوتبال بازی کند و مهشید خاله بازی اما همیشه امیر حسین به دل مهشید راه میامد و با یک گاز پلاستیکی و یک دست فنجان به درد نخور، که از گاز خانیشان بزرگتر بود و یک زیر انداز، خاله بازی میکردند.
 مرد خانه سر کار میرفت و با یک دور ،دور باغچه ی حیاط به خانه برمیگشت و مهشید کد بانو گری در میاورد و توی فنجان های خالی چای تجسم شده در ذهنشان را میریخت و امیر حسین آن چای را میخورد، هر دو میخوابیدند.خیلی سریع صبح میشد. انگار بالا و پایین نمیرفت آفتاب. ماه بالای سر این دو فرشته ی کوچک نمی آمد . آنها غرق در لحظه های معصومانه ای بودند که انسانها در زندگانی یک بار امتحان میکنند .معصومانه ، بی هیاهو ، با موهای دمب موشی .مهشید در صورت ریزه میزه اش، چشمانش بزرگ مینمود و لبهایی سرخ که هیچ رنگ و لا آبی به آن نبود. موهای طلایی رنگ ریز روی صورت دخترکی که هنوز به سن بلوغ نرسیده . لباسی یک دست قرمز با دمپایی های سبز که بیرون از خانه ی نیم متریشان میگذاشت . از آن طرف امیر حسین با همسایه هم دعوا میکرد. گاهی وحید پسر همسایه که یک سال بزرگتر بود هم به خانه ی آنها میآمد و همسایه ی خاله بازی آنها میشد اما به خود اجازه نمیداد که جایش را یا امیرحسین عوض کند. او میدانست که آن دو، زیر بار نمیروند و او باید در زیلوی کنار دستی بنشیند و بگوید خانومم رفته مسافرت حالا حالا هم نمی آید تا بازی جدی تر شود گاهی هم همسرش هوا بود و با هوا صحبت میکرد. رویایی خیال انگیز در رودخانه ی ذهن خردسالی.

دو مادر داشتند با هم حرف میزدند و هنوز بچه ها زیر چشمی یک دیگر را میپاییدند
_سمیه خانوم حالا شما دارید میرید کرج مدرسه ی امیر حسین رو چی کار میکنید؟
_نمیدونم والا نسرین جان باید بگردم یه جای خوب حتما باید باشه دیگه .حالا ببینیم چی میشه توکل به خدا.
مهشید همه چیز را از چشم امیر حسین میدید او فکر میکرد امیر حسین باعث و بانی شده تا بروند از آنجا برای همین دلخور بود و سگرمه های نازکش را در هم کشیده بود. صدای مادران را نمیشنیدند صدا ها مهو بود، انگار در خواب کسی حرف بزند. مهشید تنها به کفش ملی های صورتی  چسب دار امیر حسین چشم دوخته بود. میدانست اثاث ها جمع شده  و رفته  کرج خانه شان. حالا یک ایستگاه زود تر قبل از امام حسین مهشید و مادرش پیاده میشدند وایستگاه بعد امیر حسین اینها تا راهی شوند، به سمت کرج. دل دو فرشته  به تاپ تاپ افتاده بود. قلبی که میسوزد نگاهی که اگر بالا را بنگرد اشک جاری میشود. غروری که نمیخواهد شکسته شود. کفش هایی که نظاره میکند عشق کودکانه ای را. راه به پایان رسید مادر ها خدا حافظی میکردند، راهی نبود، مهشید پیاده میشد. امیر حسین قلبش ترک برمیداشت. مهشید خدا حافظی نکرد، حتی نگاهی به امیر حسین. پایین رفتند. لبه ی سکو ایستاده بودند تا اتوبوس برود. در ها با صدای پیس اتوبوس  بسته شد، امیر از جا برخاست، تاب نیاورد، باچشمان گریان به پشت شیشه های اتوبوس خود را رساند، دست برای مهشید تکان داد مهشید هم جلو آمد اشک از چشمانش جاری شد و در میان فاصله ای از شیشه او را بوسید دست بر دست هم گذاشتند. دستان کوچک مهشید روی شیشه سر خورد و از او جدا شد. اتوبوس رفت که رفت. نگاه هادر همان لحظه یخ زدو  ماند که ماند. اشک از چشمان هر دو ریخت که ریخت.دو مرواریدی که در قلبهاشان بود، شکست که شکست.زندگی تمام شد.

امروز آخرین دادگاه مهشید با شوهرش وحید بود برگه ی طلاق در دست از محکمه بیرون آمده بود، وحید معتاد بود.
امیر حسین در کارگاهی در حسین آباد کرج کار میکند. درس را قبل از دیپلم رها کرد، تا بتواند قرضهای پدر از کار افتاده و خرج خواهران و مادرش  را بدهد
.

(کورش سلمان نصر)


آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1391 19:20

 

حرف دل

چهارشنبه 29 شهریور 1391 01:29نویسنده : کورش سلمان نصر

 

پول فراوانم آرزوست

ما نسل عجیب و غریبی هستیم.کلا از فضا آمدیم روی زمین ،هیچ نسبتی با نسل های قبل نداریم. پدرانمان که نزدیکتر به ما بودند از کمربند بازی و این که چگونه با کمربند یکدیگر را سیاه و کبود میکردند ،میگویند و انگار که تمام زندگیشان بازی با گویهای شیشه ای بوده است، که تیله نامیدندش.
 چه فاصله ای بین ما و آنها، چه روزهایی سپری شد تا رسید، این چرخ روزگار بر ما، چه ناگوار است این تفاوتها، تا رسد بدان جا که پسری پدری را نفهمد و دختری مادری را و همینطور این عوامل را ضرب در یکدیگر بروید تا آخر، ببینید کجا میرسید.
 البته که زیاد هم بر ما سخت گرفته اند، زیاد. وقتی پیدا کردن کار، مثل اکتشاف معدنی از طلا شده است و هر کس بدان میرسد تازه اول حمالی و تو سری خوریشاست، بر ما سخت میگیرند.
 پایمان دراز است گاهی اوقات جلوی بزرگتر ها، درازش میکنیم و باید قطع شود، انگاری آن پا. نسل پیشی ها از پدرانشان به خاطر دراز کردن پا کتک میخوردند مثلا چنان با قلاب کمر به باسنشان میزدند که باسنشان خون بر میداشته بعد میرفتند بهداری تا باسن دردشان خوب شود ،انگاری. یک نسل قبل از آن که فاجعه بار بوده است ،شنیدم گاها بچه ها را حساب نمیآوردند، به هیچ جایشان. نسبتی نداشتند جز ،خرو گاو و پلنگ آخر سر هم داستان مینوشتند که پدر مادر را بالای کوه نگذارید بگذارید خانه ی سالمندان. بچه اگر پسر بود خدا بدهد برکت، خر خوبیست، وقتی بزرگ شود به جای گاو روی زمین خویش میکشد تا از هفت لای بدنش عرق بریزد بیرون مردیکه ی
پدر سوخته ی رقاص. اگر هم که دختر بود بلاخره یک کاریش میکنیم ،خدا کند خوش برو رو باشد یکی سریعتر بگیردش، یک نان خور کم تر. اینهاست افتخارات نسل قبل از ما.
 نسل ما به حمدالله همه کاری کرده بمب اتم ساخته ،موشک ساخته، ماهواره هوا کرده ،المپیک رفته آبروی ورزش بی آبرویش را خریده، شما بگو آنچه کار قبلی ها نکرده اند، ما کردیم. حالا یک گل هم از لبنان خوردیم بازی را باختیم که آن هم چشم گاو است. خداوکیلی عوضش
شما ببین نسل قبلی ها چه کردند مرغ را که... ،گوشت را که... ،میوه را که... ،نان را که...، کشور را که...، جهان را که...، منظومه ی شمسی را که... و همینطور بگیرید بروید تا آخر. خلاصه آن که آنجای آدم دروغ گو که نسل ما بد است. آن یکی جای آدم نسناس که نسل ما فلان جایش توپ خانه ی فلان شهر است. کمی آنطرف تر از آنجای آدم پدر نامرد که نسل ما نشسته و عاقبت این مملکت به( آنجا رود که نادر رفت / باد  از باسن قاطر رفت)ما فقط کمی بی پولیم که آن هم از شاهکار های شماست، که چنان نقش رنگینی بر تابلوی این مملکت کشیدید که امروز هیچ کس نتواند دست آن که دوست میداردش را بگیرد برود زیر یک سقف. باز هم دم این اروپایی ها و اجانب و ممالک کافر و بی پدر مادر و استعمار گر گرم که این فیس پوک را راه انداختند تا آن دسته از زوج هایی که آهی در بساط ندارندو نانی در سفره بروند عقده گشایی کنند و بدون دخالت دست در اینترنت زندگی زناشویی آغاز کنند. این هم از افتخارات نسل ماست ها. هر چه شما ما را در فشار بگذارید ما یک راهی پیدا میکنیم تا خود را به سر منزل مقصود برسانیم. اصلا خود من یک قرانی را روی هوا میزنم آدرس ایمیل را که در وبلاگ گذاشته ام هر کس دستش به دهانش میرسد به من کمک کند این هم یک راه دیگر برای گدایی آن هم از طریق اینترنتی. اصلا آقا من کجا رستم دستانم آرزوست من کجا قند فراوانم آرزوست(البته شماقند فراوان به ما بدهید پولش میکنیم) من کجا فلان و فلانم آرزوست ، من پول فراوانم آرزوست

کورش سلمان نصر


آخرین ویرایش: جمعه 5 آبان 1391 19:20

 

کارتون(6)

سه شنبه 21 شهریور 1391 23:23نویسنده : کورش سلمان نصر

 

کارتون روز



کارتون آروین، شرق

کارتون آروین، شرق


آخرین ویرایش: - -

 

نگاهی به ضعف انسان

سه شنبه 21 شهریور 1391 23:03نویسنده : کورش سلمان نصر

 

در برخی موارد، مرگ مشکوک چهره های نامدار، توسط بعضی از رسانه ها طوری پوشش داده می شود که مثل خودکشی جلوه کند و بازتاب بیشتری داشته باشد.

جف باکلی، موسیقی دان آمریکایی در سال ۱۹۹۷ و در سن ۲۸ سالگی در رودخانه غرق شد. هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد او خودکشی کرده است ولی مرگ او در روزهایی ابتدایی کشف جسدش به شکلی پوشش داده شد که بسیاری از طرفدارانش هنوز هم خیال می کنند که قهرمانشان خودکشی کرده است. شاید تلخی آثار او به این نگرش دامن زده باشد ولی شکی نیست که قصه خودکشی یک ستاره مردمی قصه پرفروشی است. در حالیکه خودکشی جوان گمنام همسایه معمولا یک نارسایی عاطفی است و با یک حیف شد به پایان می رسد.

خودکشی در قالب های مختلفی دسته بندی می شود. خودکشی آیینی، خودکشی ایدئولوژیکی، خودکشی دسته جمعی، خودکشی انتحاری، خودکشی ترحمی و بعضی شکل های دیگر. اما قالبی به عنوان خودکشی فرهنگی یا ادبی وجود ندارد. این جنس از خودکشی نه به اندازه خودکشی پسر همسایه ترحم برانگیز است و نه مثل مرگ خود خواسته راک استارها، قهرمانانه. خودکشی یک نویسنده غالبا شبیه نقطه پایانی است که در جای نادرست رمان قرار گرفته باشد. هر چند که دوران ما عصر پایان های باز است.

روز دهم ماه سپتامبراز سوی سازمان بهداشت جهانی روز پیشگیری از خودکشی نام گرفته است. به همین مناسبت یادی از نویسندگانی می کنیم که منتظر نماندند تا مرگ در خانه شان را بزند.

ارنست همینگوی

ارنست همینگوی

یکی از بزرگترین نویسندگان آمریکا و برنده جایزه نوبل، از مشهورترین چهره های فرهنگی و ادبی است که منتظر دستور اخراج از این دنیا نشد و خودش استعفاء داد. او درتاریخ ۲ ژوئیه ۱۹۶۱ میلادی، و در سن ۶۲ سالگی تپانچه‌ای برداشت و به مغزش شلیک کرد.

همسرش ماری ولش مدعی شد که ارنست مشغول تمیز کردن تپانچه‌اش بوده که گلوله‌ای از آن در رفته و باعث مرگ وی شده است ولی بعید است که انسان هنگام تمیز کردن اسلحه آن را با زاویه نود درجه روی شقیقه اش قرار دهد.

ارنست همینگوی ماجراجو بود. از زخمی‌شدن در ایتالیا بر اثر اصابت ۲۰۰ تکه ترکش‌ نیروهای اتریشی -در خلال جنگ جهانی اول- گرفته تا شرکت در خط مقدم جبهه‌های جنگ داخلی اسپانیا یا سفرهای توریستی به حیات ‌وحش آفریقا و ماهی‌گیری و شکار حیوانات وحشی و زندگی در کوبا. او با قواعد تعریف شده زندگی سر سازش نداشت و با شلیک گلوله ای به مغزش نشان داد که با قواعد تعریف شده مرگ هم سر سازگاری ندارد.

ریونوسوکه آکوتاگاوا

آکوتا گاوا، نویسنده قصه معروف راشومون از برجسته ترین نویسندگان ژاپن است. او را پدر قصه کوتاه ژاپن می دانند و تاثیر زیادی بر هنرمندان ژاپنی در شاخه های مختلف هنری داشته است.

آکوتا گاوا فقط ۳۵ سال عمر کرد ولی در سال های آخر زندگی با اختلال و توهم در قوه شنوایی و افکار مالیخولیایی دست و پنجه نرم می کرد.

بزرگترین ترس این نویسنده ژاپنی از دیوانه شدن بود. مادرش در آسایشگاه روانی به سر می برد و ریونوسوکه مطمئن بود که به سرنوشت او دچار می شود. در یکی از یادداشت های او که بعد از مرگش پیدا شد اینطور نوشته است: ادامهٔ زندگی با چنین ادراکاتی، شکنجهٔ توصیف ناپذیری است. آیا کسی پیدا نمی شود که بی سروصدا گلوی مرا در خواب بفشارد.

ریونوسکه در شامگاه ۲۴ ژوئیه سال ۱۹۲۷ با خوردن قرص های سیانور پتاسیم به زندگی اش پایان داد.

هرسال جایزه ای ادبی به نام او به بهترین نویسنده سال ژاپن اهدا می شود.

ویرجینیا وولف

ویرجینیا وولف

من اطمینان دارم که بیماری جنون دوباره گریبانم را می گیرد و اینبار سالم از کارزارش برنمی گردم.... این کلماتی است که ویرجینیا وولف پیش از مرگ برای همسرش لئوناردو نوشت.

ویرجینیا وولف خالق رمان هایی مثل اورلاندو و به سوی فانوس دریایی، از بیماری افسردگی رنج می برد.

او که طبعی حساس داشت پس از اتمام آخرین رمان خود به‌ نام بین دو پرده نمایش، جیب‌های اورکتی را پر از سنگ کرد، آن را پوشید و به رودخانه اوز در رادمال رفت و خود را غرق کرد.

سه هفته طول کشید تا جسدش را پیدا کردند. وولف در هنگام مرگ ۵۹ ساله بود.

یوکیو میشما

رویکرد مردم مختلف دنیا به خودکشی متفاوت است و ژاپنی ها روش خود را دارند. در ژاپن تا همین اواخر رایج بود که اگر کسی می خواست خودکشی کند همه اعضا فامیل را به خانه اش دعوت می کرد و این موضوع را با آنها در میان می گذاشت. دوستان او سعی می کردند که با برشمردن مزیت های زندگی او را از این کار منع کنند. اگر موفق می شدند که ماجرا ختم به خیر شده بود ولی اگر موفق نمی شدند، نیمه شب با چشم های گریان به خانه می رفتند و صبح روز بعد برای بردن جنازه باز می گشتند.

یوکیو میشما نویسنده، شاعر و نمایشنامه نویس مشهور ژاپنی است که سه بار کاندیدای جایزه نوبل ادبیات شد. نویسنده کتاب اسب های لجام گریخته یکی از مهمترین و تاثیر گذارترین نویسندگان قرن بیستم ژاپن است که در سال ۱۹۷۰ و در سن ۴۵ سالگی به شیوه سنتی هاراگیری، یعنی فروکردن خنجر در بدنش جان باخت.

ریچارد برایتیگان

نویسنده کتاب های در قند هندوانه و صید قزل آلا ۴۹ ساله بود که احساس کرد بس است. او پشت پنجره اتاقش رو به دریا ایستاد و با یک تفنگ کالیبر ۴۴ به شقیقه اش شلیک کرد.

گفته می شود که برایتیگان دوران کودکی و نوجوانی سختی داشت. او در جوانی عاشق جنبش بیت در آمریکا شد و از نویسندگانی مثل جک کرواک و آلن جینزبرگ تاثیر گرفت. ولی در ادامه کارش موفق شد سبک و سیاق متعلق به خودش را پیدا کند و از فرم های رایج ادبی بگریزد.

برایتیگان با چاپ کتاب صید قزل آلا در آمریکا به شهرت رسید و در دهه هشتاد و پیش از مرگ یکی از شناخته شده ترین نویسندگان آمریکایی بود ولی گفته می شود که برایتیگان در تمام عمر از بیماری افسردگی رنج می برد. البته افسردگی هم به مانند مالیخولیا، شیزوفرنی و جنون از جمله بیماری های جانبی شغل نویسندگی است و بسیاری از نویسنده های دنیا سهمی از آن دارند.

رومن گاری

رومن گاری

به خاطر همسرم نبود، کار دیگری نداشتم.

این از آخرین جملات رومن گاری است. او زندگی پر پیچ و خمی داشت و به جز رمان نویسی، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان، خلبان در جنگ جهانی دوم و دیپلمات سیاسی کشور فرانسه هم بود. رومن گاری تنها نویسنده ای است که دوبار موفق به کسب جایزه گنکور شده است. این جایزه در طول حیات یک نویسنده فقط یکبار به او داده می شود ولی رومن گاری کتاب زندگی در پیش رو را با نام مستعار امیلی آجر نوشت و پسر عموی خود را برای دریافت جایزه به جشنواره فرستاد. او بعدها در کتاب زندگی و مرگ امیلی آجر این حقیقت را فاش کرد.

رومن گاری در سال ۱۹۸۰ بعد از مرگ همسرش و در سن ۶۶ سالگی با شلیک گلوله به زندگی خودش خاتمه داد.

چزاره پاوزه

نویسنده ایتالیایی کتاب معروف ماه و آتش که سهم زیادی در شناساندن ادبیات ایتالیا به جهان دارد در سال ۱۹۰۸ به دنیا آمد و در سال ۱۹۵۰ و در سن ۴۲ سالگی در هتلی خودکشی کرد. پاوزه فعالیت های سیاسی ضدفاشیستی هم داشت و به جرم این عمل سه سال را در زندان گذراند و بعد از جنگ از اقبال جهانی بیشتری برخوردار شد. ولی در سن در سن ۴۲ سالگی در حالیکه معتبرترین جایزه ادبی ایتالیا را دریافت کرده بود با خوردن مقدار زیادی فنوباربیتال خودکشی کرد.

صادق هدایت

.یک دیوانگی کردم به خیر گذشت

این جمله ای است که صادق هدایت وقتی که اولین تلاشش برای خودکشی ناکام ماند به برادرش نوشت. او در سال ۱۳۰۷ هجری قصد داشت خودش را در رود مارن غرق کند که موفق نشد. اما در تاریخ ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ و در سن ۴۹ سالگی وقتی که شیر گاز را در هتل محل اقامتش در پاریس باز کرد نیازی به نامه نگاری ندید و همانجا جان سپرد.

صادق هدایت

برای خودکشی هر نویسنده ای می توان دلایل شخصی فراوانی جستجو کرد ولی کثرت این مرگ ها نشان از خطری دارد که در پس فهم هر کلمه نهفته است.

جیم وایت شاعر و آهنگساز آمریکایی در ترانه ای می گه:

احساس می کنم که در تله دانسته هایم گیر افتاده ام و ای کاش که نمی دانستم




آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 بهمن 1391 14:33

 

تعداد کل صفحات ( 3 ) 1 2 3